پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
416
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
مردى در قايق نشسته پاروزنان از كنار خشكى دور مىشود و مردانى از كنار رختهاى خود را تكان داده يا دستهاى خود را به سوى او دراز مىنمودند كه آنان را نيز همراه بردارد . پتيكيوس از اين سخن روى به آن سوى برگردانده ناگهان پومپيوس را ديد درست بدان حالى كه در خواب خود ديده بود و با دست بر سر خود زده و ناخدايان را دستور داد كه قايق كشتى را به آب بياندازند و خويشتن دست خود را به تكان آورده او را با نام آواز داد و چون از رخت و حال او چگونگى را دريافته بود بىآنكه به گفتگويى بپردازد او را به كشتى آورده و كسانى از ياران او را كه شايسته مىدانست با هم نشانده بىدرنگ كشتى را حركت داد ، در آنجا همراه پومپيوس يكى لنتلى و ديگرى فاوونيوس بودند . پس از لاىديرى ، ديوتاروس « 1 » پادشاه را نيز ديدند كه از كنار دريا به سوى آنان مىآيد و اين بود ايستاده او را نيز همراه برداشتند . به هنگام شام خداوند كشتى از آنچه در كشتى داشت بسيج شام ديد و سپس پومپيوس چون نوكر همراه نداشت خواست كفشهاى خود را با دست خويش دربياورد فاوونوس آن ديده بدويد و كفشها را از پاى او درآورد . نيز در ديگر كارها به او يارى نمود و از آن پس هميشه پرستارى او را عهدهدار بود بدانسان كه نوكر پرستارى خواجه خود را عهدهدار مىشود تا آنجا كه پايهاى او را مىشست و شام براى او آماده مىكرد . بارى پومپيوس تا شهر آمفيپوليس « 2 » دريانوردى كرده و از آنجا گذشته آهنگ شهر متولينى نمود ، به اين قصد كه كورنيليا و پسر خود را از آنجا همراه بردارد . و همينكه به بندر آن جزيره رسيد كسى را به شهر فرستاده خبرهايى پيام داد كه پاك بر خلاف انتظار كورنيليا بود . چه او از روى خبرهايى كه پيش از آن دريافته بود چنين مىدانست كه در درهاكيوم قيصر شكست يافته و براى پومپيوس بيش از اين كارى نمانده كه او را دنبال كند . اين فرستاده كه نزد او رسيده او را همچنان داراى پندار و اميد يافته از اينجا جسارت نكرد پيام را بگذارد بلكه نتوانست سلامى به او بدهد و تنها به دستيارى اشكهاى چشم بود كه او را از بدبختى رسيده آگاه گردانيد و به او خبر داد اگر آرزوى ديدن پومپيوس را دارد زود بشتابد و او را در يك كشتى كه از آن ديگرى مىباشد و تنها در آن نشسته ديدار كند . بيچاره
--> ( 1 ) . Deiotarus ( 2 ) . Amphipolis